پارت صد و دوازده :


تهران- بهمن 1396
سفراین بارش به اردبیل کوله‌ای سنگین روی دلش گذاشته بود. علامت‌ سوال‎های زیادی را از سرش زدوده و در عوض، تردید را در دلش شعله‌ور کرده بود. شکستن سردار را موقع تعریف خاطراتش به وضوح دیده بود. غم مرگ صراف یک طرف، این که افروز باورش نکرده بود یک طرف، این مرد را خرد کرده بود. سردار می‎‌گفت سایه‎ی نگاه ناباور افروز، همچون ابری تیره نور را از زندگی‌اش ربوده بود. این م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    نکنه با این منشی هم سروسری داره این عباد خان والله دیگه به سایه این مرد هم شک میکنم پارت عالی

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅از عباد هیچی بعید نیست.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بود بانو خوش برگشتی عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربونتون🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربونتون💋

    ۹ ماه پیش
  • راز

    2

    مردک هوس باز بز چقد هم حق ب جانبه عطا این پیری رو فقط بدوش بدوشش ک بشه پوست استخون نه انقده فربه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    و هر چقدر هم که سنشون بگذره، بعضیا درست نمی‌شن که نمی‌شن.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁😁

    ۹ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    من دلم برای شخصیت ها تنگ شده بود بخصوص عطا و افروز و ترانه و صراف و سردار🥹دوباره دوباره یک پارت فایده نداره👏☺️

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما.🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋

    ۹ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    سلام نویسنده عزیز خداقوت رسیدنتون بخیر☺️چشم انتظار بودیم🥹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام جان دل. چشم و دلتون روشن بانو🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مهربان جان🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    0

    نویسنده عزیز ممنون بابات پارت جدید دلمون تنگ شده بود واستون 🥹😊

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خواهش میکنم مهربان.

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    0

    سلام عزیزم خوش اومدی وممنونم بابت این پارت زیبا دلم تنگ شده بود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزجان مهربان.❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    0

    بسیار زیبا عزیزم ، خوشحالم که برگشتی ، امیدوارم اتفاق خوبی برای عطا و افروز بیفته به جبران تمام روزهای بدی ک افروز دید ،، کاش عطا سحر رو ببینه و متوجه خطای علی بشه ، کاش عباد آسیبی به سحر نرسونده باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام جان دل. ممنونم از محبتت🥰 سحر بیچاره بدجوری از علی بازی خورد.

    ۱۰ ماه پیش
  • بانو

    2

    کاش به جبران این غیبت چند روزه امروز چند تا پارت هدیه طولانی بهمون بدین یکم مارو جلو ببرید از احوال حال افروز باخبر بشیم آیا زنده است یا عطا فقط در خیال اوراداره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم اخه باید با کانال تلگرام همگام پیش بریم.🥰❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • بانو

    1

    سلام وقت بخیر نویسنده عزیز ممنون از قلم تواناتون رمان بسیار جذابی دارید که تو این غیبت یه هفته ای همش سر زدم ببینم کی پارت میزارید

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام جان دل. شما محبت دارید بانو🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    3

    اخ رسواتر کنه دیدن داره😄😄

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برسه اون روز...

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    3

    بازم رسیدیم به این پیر خرفت ممنون نویسنده توانا 🙏😘

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!